![]() |
![]() |
|
| امید به خوشبختی یک دوست |
|
براي من كه همين يك حصير كافيست
بدون دغدغه،نان و پنير هم كافيست هزار قلب ندارم كه هديه تو كنم همين فريفته قلب اسير هم كافيست مرا به مهر و وفايت اميدوار مكن همين كه مانده شوم در ضمير هم كافيست به ديدنت نمي آيم تمام روز،ولي ببينمت به يكي لحظه سير هم كافيست اگر به ديدن من آمدي شتاب مكن كه نفس آمدنت،گرچه دير هم كافيست
من دلم تنگ کسیست... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 15:29 توسط مهران |
|
|
سحر بود و غم و درد سحر بود وصداي نفس خسته يك مرد كه آرام در آن كوچه به روي لب خود زمزمه می کرد غريب وتك و تنها در آن شهر درآن وادي غم ها دلي خسته، و پر از غم و شيدا دلي زخم وترك خورده پراز روضه زهرا شب راحتي شيرخدا از همه مردم دنيا عجب شام عجيبي ست روان بود سوي مسجد کوفه فدم مي زد وبا هر قدمش عرش به هم ريخت درآن شب و لرزيد به هر گام ، دل حضرت زهرا،دل حضرت زينب غريب وتك و تنها، نه ديگر رمقي مانده در آن پا نه ديگر نفسي در بدن خسته مولا به چشمان پراز اشك و قدي تا پراز وصله عبايش، پر از پينه دو دستان عطايش رسيد او به درمسجد و پيچيد در آفاق نوايش علي گرم اذاني ملكوتي و ملائك همه حيران صدايش گل خلقت حق رفت روي منبر گلدسته و تكبيرزنان ساكت وخاموش زمين،رام زمان محو تماشا همه ذرات جهان، باز درآن بزم اذان ناله آهسته يك مادر محزون كمان گفت : عجب شام غريبي شده امشب، امان از دل زينب و گلبانگ اذان گشت تمام و شده بي تاب دل خاكي محراب، بود منتظر مقدم ارباب علي آمد و مشغول مناجات، زمين گرم مباهات درآن جلوه میقات عجب راز و نيازي، عجب سوز وگدازي عجب مسجد ومحراب و عجب پيش نمازي علي بود و خدا بود، خدا بود و علي بود علي گرم دعا بود، خدا گرم صفا بود علي بود به محراب عبادت، علي ركن هدايت همان مرد غريبي كه به تاريكي شبها به يك دوش خودش نان ويك كيسه خرما، برد شام يتيمان عرب را علي بود همان خانه نشين شاه عرب، همسر زهرا علي بود ونماز ودل محراب پراز عطر گل ياس، درآن لحظه حساس قيامي كه تجلاش بود روز قيامت ركوعي پر از بارش انگشتر خيرات و كرامت ول يلحظه زيباي علي با شرري يك دفعه پاشيد از آن سجده كه در آن بدن فاطمه لرزيد لب تيغ ستم بر سر خورشيد درخشيد فرود آمد و شيرازه توحيد فرو ريخت علي ناله زد و آه علي با نفس فاطمه آميخت كه اي واي خدا، جان علي آمده برلب امان از دل زينب همان سجده آخر كه در آن فرق علي با لب شمشير دو تا شد همان سجده آخر كه علي از غم بي فاطمه گي رست ورها شد همان سجده آخر كه حسن آمد و يك بار دگر بر پدر خسته عصا شد تن غرق به خون پدرش را به درخانه رساند و به دعا گفت خدايا كمك كن نرود جان زتن زينب كبري به اين حال چو بيند پدرم را دوباره حسن وياد شب كوچه غم ها دوباره حسن و قصه پرغصه بابا امن از دل زهرا امان از دل زینب...
شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع) بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 17:31 توسط مهران |
|
|
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راهِ هوشیاری خود مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلبِ خون شده بشکست می رود اول اگر چه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته ست می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبارِ معرکه بنشست می رود اینجا کسی برایِ خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 18:23 توسط مهران |
|
|
کسی به عشق من وقعی نمی نهد؛کسی احساس مرا درک نمی کند؛همه در من به سوء ظنی پلید می نگرند،در حالی که من با عشق پاک خویش زندگی می کنم.سال ها می گذرد و امواج چین و چروک در پهنه رخساره منتشر می شود؛خلق و خوی شادمانه جای خودرا به غم و اندوه می سپارد؛سرنوشت من چنین است و پاداش عشق پاک وشورانگیز مرا بدین سان می دهند.اگر وجدان بی غش و امید و ایمان من به مشیت ازلی به یاری من بر نمی خاست،هر آینه فرجام کار من اسفبارتر از همه می بود.بر من ببخشای که حقیقت عریان احساس خود را این چنین با تو در میان می گذارم.خدا حافظ دوست من!من دیگر قادر به ادامه نوشتن و حتی تمرکز اندیشه خود نیستم.مراببخش که نتوانستم شکنجه های روحی خود را از تو پنهان نگاه دارم؛غمگین مباش دوست من!خود را برای عشق من ایمن نگاه دار!هر طور مایلی در مورد من تصمیم بگیر. من حاظرم نه تنها آسایش،بلکه حتی زندگیم را نثار تو کنم.من تو را لعن نمی گویم و از تو نفرتی به دل ندارم؛بلکه به عکس،تو را دوست دارم و می پرستم وتورا،دوست یگانه من،در آنچه در قلب دارم سهیم می کنم آرزومند آرزوهایت م.ن |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم خرداد 1389ساعت 11:24 توسط مهران |
|
|
خوب می شناسمت ای یار من با تو در درون به بلوغ عاطفه رسیده ام تنهاییم لحظه مقدس میلادت را بخاطر می آورد تو در نگاه چشم به راه من در انتظار لحظه دیدارپنهان مانده ای هم آغوشی گل با پروانه تندیس جاودانه ای از تو بنا می سازد "نی""در"روایت فراغ" تو را به تکرار می نشیند وشقایق های وحشی با شعف خاطرت به رقص در می آیند اندیشه محدود من با تکرار نام تو به حقیقت میرسد اینگونه است که تو درحافظه زمان جاودانه می مانی وزندگی از عطر وجودت معطر خواهد ماند با این نگاه شعر غمناک وداع را شادمانه می خوانم تا تو بمانی و زندگی با بودنت معنی بگیرد
شعر از استاد عزیزم آقای فراش زاده( استاد زبان فنی) سال جدیدرا به تمام هموطنان ایرانی در سراسر جهان تبریک می گویم انشا الله سالی همراه با سلامتی وشادی و خیر و برکت برای همه باشد.سالی که خالی از تجاوز و کشتار در سراسر جهان باشد. به امید ظهورت یا امام زمان(عج) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 9:57 توسط مهران |
|
|
همه روز روز روزه بودن،همه شب نماز کردن
همه ساله حج نمودن سفر حجاز کردن زمدینه تا به کعبه سرو پا برهنه رفتن دولب از برای لبیک به وظیفه باز کردن به مساجد و معابد، همه اعتکاف جستن زملا،هی و منا،هی،همه احتراز کردن شب جمعه ها نخفتن به خدای راز گفتن زوجود بی نیازش طلب نیاز کردن بخدا که،هیچکس را ثمر آنقدر نباشد که به روی نا امیدی در بسته باز کردن از استاد شیخ بهایی ایام اربعین حسینی بر تمام عاشقان آن حضرت در سراسر عالم تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 22:33 توسط مهران |
|
|
من و تو قصه آن کهنه کتابیم مگه نه
من و تو نور دل ختمی مآبیم مگه نه من و تو آن گل یاس ملکوتی نسبیم که گل نسترن باغ ترابیم مگه نه من و تو مختله طوبی نصیبیم سبط احمد از تبار بحریم هر دو تا عاشق هم و هر دو تا دلبند علی سایه بان همه اهل صوابیم مگه نه مرغ عشق علی و فاطمه باشیم من و تو هر دو تا چون تشنه آب فراتیم مگه نه چهل منزل را من و تو طی کردیم با فاطمه وارث بر هم زدن بزم شرابیم مگه نه تو شهادت را پذیرا شدی ای آزاد مرد من که آرامش آن باب کبارم مگه نه من معلم پیام و تو که استاد قیامی هر دو تا حامی نهضت حجابیم مگه نه سر تو روی نیزه من اسیر سر تو شاهد اسارت شام خرابیم مگه نه تو به طشت زرتشی من به محمل چون روان من و تو جملگی حال خرابیم مگه نه نادریها دل هر شیعه بسوزد به حسین چرا که عاشق آن عالی جنابیم مگه نه ایام سوگواری سید و سالار شهیدان امام حسین و یاران وفادارش بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 18:42 توسط مهران |
|
|
بر سينه ام تو دست رد می زنی،نزن
داری به بخت خويش لگد می زنی،نزن حتی درانكارتو احساس جاری است بررود حس خويش،توسد می زنی،نزن چون كودكان كه«چند دوست داری ام»؟ داری برای عشق عدد می زنی،نزن من عاشقم،گناه نكرده ام اين چنين داری به جرم «عشق تو»حد می زنی،نزن در سينه ام عشق تورا حبس كرده ام بر حبس من مهر ابد می زنی، نزن با دست خويش گور مرا می كنی،نكن بر گور من سنگ لحد می زنی،نزن دست از زدن بردار،كمی هم نفس بگير باهر تپش كه قلب تو زد،می زنی،نزن از واژه های تلخ دريغی نمي كنی با هرچه دستت برسد می زنی،نزن بد كرده ام كه فقط از تو خوب گفته ام؟ حقا كه خوب طعنه بد می زنی،نزن |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:34 توسط مهران |
|
|
گلوی شعرم از احساس گریه سنگین است
غروب خاطره هایت چقدر غمگین است توان گریه ندارم سکوت این مرداب شبیه گوش زمانه همیشه سنگین است مجال صحبت با تو نبود ازآن رو نگاه شیشه شعرم غبار آگین است چه تلخ می گذرد روزها اگرچه هنوز خیال ماندن در انتظار شیرین است نیامدی وجنون پنجه زد به سینه من همیشه حال وهوای غریبه ها این است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 14:59 توسط مهران |
|
|
آیینه پرسید که چرا دیر کرده است؟
نکند دل دیگری او را سیر کرده است؟ خندیدم وگفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تأخیر کرده است گفتم امروز هوا سرداست شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم آیینه و گفت احساس پاک تو را زنجیرکرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت خوابی سالهاست که دیر کرده است درآیینه به خود نگاه میکنم آه! عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت آیینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 21:9 توسط مهران |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1390 شهریور 1389 خرداد 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 |
| پیوندها |
|
عارف بوف کور (هادی ی صداقت) |
|
RSS
|